|
:: منو حالا نوازش کن .... که این فرصت نره از دست :: :: شاید این اخرین باره .... که این احساسه زیبا هست :: :: منو حالا نوازش کن .... همین حالا که تب کردم :: :: اگه لمسم کنی شاید .... به دنیای تو برگردم :: :: هنورم میشه عاشق بود .... تو باشی کاره سختی نیست :: :: بدون مزر با من باش .... اگرچه دیگه وقتی نیست :: :: نبینم این دمه اخر .... تو چشمات غصه میشینه :: :: همه اشکاتو میبوسم ....میدونم قسمتم اینه :: ::تو از چشمای من خوندی....که از این زندگی خسته ام:: ::کنارت اونقدر ارومم....که از مرگ هم نمیترسم:: ::تنم سرده ولی انگار....تو دستای تو اتیشه:: ::خودت پلکامو میبندی....و این قصه تموم میشه:: ::هنوزم میشه عاشق بود....توباشی کاره سختی نیست:: ::بدون مرز با من باش....اگرچه دیگه وقتی نیست:: ::نبینم این دم اخر....تو چشمات غصه میشینه:: ::همه اشکتو میبوسم....میدونم قسمتم اینه::
من اگر نقاش بودم لاله رویی می کشیدم در کفش خشکیده لب تنگ و سبویی می کشیدم من اگر نقاش بودم با قلم موی فراست نکته ای باریکتر از تار مویی می کشیدم آبروی رفته ای را چاره می کردم به نقشی آب را در حال بر گشتن به جویی می کشیدم من اگر نقاش بودم جای مروارید غلتان اشک را در حال غلتیدن به رویی می کشیدم
آسمان پرده ای است،
پرده ای آویخته از پنجره، و خدا، پشت سر ابرها، غرق تماشای ماست. آن طرف
آسمان: پنجره هایی غریب. این طرف: بوی درختان سیب و خدا خیره به دنیای ماست. می شود
پر گشود، رفت به آن سوی درختان سیب. آن طرف ابرها، ان طرف پنجره ها جای ماست
ایمان بی عشق اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان اسارت در خود. ایمان بی عشق
تعصبی کور است و عشق بی ایمان کوری متعصب! عشق بی ایمان های و هوایی است برای هیچ و
عطشی است به سوی سراب و شتاب دیوانه واری است به سوی فریب و دروغی است که آن را
نمیشناسی مگر به آن برسی و چون به آن برسی و چون به آن رسیدی همچون سایه ای موحوم
محو می گردد و جز خاکستر یاس و بیزاری و نفرت بر جا نمی ماند. عشق بی ایمان تا
هنگامی هست که معشوق نیست و چون هست شد نیست میگردد.این عشق با وصال پایان میگیرد و
آن عشق با وصال آغاز. ایمان بی عشق همچون...
|
About
Home
|